به گزارش هرازنیوز – گروه حماسه و مقاومت؛ در ادامه دیدارها با خانواده‌های معظم شهدا و ثبت و ضبط تاریخ شفاهی والدین شهدا، اعضای کارگروه تاریخ شفاهی موسسه فرهنگی هنری سنگر دلها (هزارسنگر) و حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت شهرستان آمل با حضور در روستای علی‌آباد نور، میهمان خانه شهید والامقام مهدی حسین‌پور شدند و پای سخنان پدر و مادر این شهید بزرگوار نشستند. این دیدار صمیمی، که با مرور خاطراتی از کودکی، جوانی، خدمت و شهادت فرزندشان همراه بود، پس از پایان گفت‌وگو با همراهی خانواده شهید به گلزار مطهر شهدا و مزار آن عزیز سفرکرده ادامه یافت؛ جایی که روایت‌ها در کنار تربت پاک شهید، رنگی دیگر گرفت و حال‌وهوای مصاحبه را به لحظاتی آمیخته با اشک، افتخار و تجدید عهد با آرمان‌های شهدا بدل ساخت.

در این گفت‌وگوی تفصیلی، پدر بزرگوار شهید، حاج‌آقا محمدحسین‌پور و مادر ارجمندشان حاج‌خانم عصمت حدادی، از پیشینه خانوادگی، شیوه تربیت فرزندان، روحیه مسئولیت‌پذیری، اخلاق و معنویت شهید مهدی حسین‌پور و نیز نحوه اعزام و شهادت وی سخن گفتند و بر پایبندی نسل جوان به ارزش‌های دینی و انقلابی تأکید کردند.

شهید مهدی حسین‌پور، فرزند محمد، متولد ۱۳۵۳/۰۱/۰۱ در روستای علی‌آباد نور، دومین فرزند خانواده شش نفره بود و با اخلاقی آرام و مسئولیت‌پذیری، در ۱۳۷۲/۰۷/۲۶ در منطقه سرو، ارومیه به شهادت رسید.

در ادامه، مشروح این گفت‌وگو را می‌خوانید:

مجری: امروز توفیق داریم در روستای علی‌آباد نور، در منزل شهید والامقام مهدی حسین‌پور، در محضر پدر بزرگوارشان حاج‌آقا محمدحسین‌پور و مادر ارجمندشان حاج‌خانم عصمت حدادی باشیم. رسم ما در دیدار با خانواده‌های شهدا این است که قاب تمثال مبارکی از شهید را به رسم ادب تقدیم کنیم. این تصویر زیبای شهید مهدی با لباس کردی، تقدیم حضور شما.

پدر و مادر شهید: خیلی خوش آمدید. قدمتان روی چشم. زحمت کشیدین.

مادر شهید: این عکس را خودِ مهدی از ارومیه، همراه نامه‌ای از دوران خدمتش برای ما پست کرده بود. وقتی به دستمان رسید، خیلی خوشحال شدیم.

پیشینه خانوادگی و آغاز زندگی مشترک

مجری: حاج‌آقا، اگر اجازه بدهید از پیشینه خانوادگی‌تان آغاز کنیم. اصالتاً اهل کجا هستید و خانواده‌تان در این روستا چه جایگاهی داشتند؟

پدر شهید: من اصالتاً اهل همین علی‌آباد هستم. خانواده ما در این روستا شناخته‌شده بودند. ملک مسجد جامع روستا متعلق به ما بود که پدرم آن را برای رضای خدا اهدا کرد .

مجری: حاج‌خانم، شما پیش از ازدواج در چه فضایی رشد کردید و چگونه این وصلت شکل گرفت؟

مادر شهید: من در سن کم مدتی در شهر زندگی می‌کردم، اما بعد از ازدواج دوباره به علی‌آباد آمدم. با همسرم نسبت فامیلی داشتیم؛ مادرم دخترعمه همسرم بود. در آن زمان شناخت خانوادگی اهمیت زیادی داشت. پیش از ازدواج ایشان را می‌شناختم، اما تصمیم نهایی با نظر پدر و مادرها بود. پدر همسرم واسطه این ازدواج شدند و زندگی ما با رضایت بزرگ‌ترها آغاز شد.

مجری: از مهریه و مراسم ازدواج‌تان چه خاطره‌ای دارید؟ آن روزها مراسم‌ها چگونه برگزار می‌شد؟

مادر شهید: مهریه من هشت هزار تومان و دو هزار تومان هم زر بود. آن زمان همین مقدار هم باارزش بود.

پدر شهید (با لبخند): ما هم سه بار با هم به کربلا و یک بار به سوریه رفتیم؛ این هم به نوعی تکمیل همان مهریه بود.

مادر شهید: عروسی‌های قدیم حال‌وهوای دیگری داشت. داماد با اسب به خانه عروس می‌آمد. مراسم گاهی یک هفته طول می‌کشید. در حیاط خانه‌ها جشن می‌گرفتند. حنابندان برگزار می‌شد، رسمی به نام «خیاط‌سر» داشتیم، جوان‌ها بازی‌های محلی انجام می‌دادند و مهمان‌ها برای ناهار و شام دعوت بودند. زن‌ها جداگانه دور هم جمع می‌شدند و شادی می‌کردند. صفا و صمیمیت آن زمان بیشتر از امروز بود.

مجری: بعد از ازدواج، زندگی مشترک را چگونه آغاز کردید؟

مادر شهید: در همین ملکی که اکنون هستیم، خانه‌ای قدیمی داشتیم. بعدها آن خانه را خراب کردیم و این خانه جدید را ساختیم. سال‌های اول با خانواده همسرم زندگی می‌کردیم. پدرشوهرم در سال ۱۳۵۴ و مادرشوهرم در سال ۱۳۶۹ از دنیا رفتند.

فرزندان خانواده و نام‌گذاری شهید

مجری: چند فرزند حاصل این زندگی مشترک است و درباره نام‌گذاری آن‌ها چه خاطره‌ای دارید؟

مادر شهید: شش فرزند دارم: علیرضا، مهدی، شعبان، صدیقه، علی و راضیه. مهدی فرزند دوم و اولین پسر ما بود. نام او را پدرشوهرم انتخاب کرد و می‌گفت «مهدی» اسم زیبایی است. صدیقه هم چون در ایام فاطمیه به دنیا آمد، این نام را برایش برگزیدیم. الحمدلله همه بچه‌ها خوب هستند.

دوران تحصیل، کار و روحیه مسئولیت‌پذیری شهید

مجری: حاج‌آقا، مهدی تا چه مقطعی تحصیل کرد و چگونه وارد بازار کار شد؟

پدر شهید: تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند. بعد به کار مکانیکی موتورسیکلت مشغول شد. حدود شش سال کار کرد و به درجه استادی رسید. جوان زحمت‌کشی بود. تصمیم داشتیم پس از پایان خدمت سربازی برایش مغازه‌ای راه‌اندازی کنیم تا مستقل شود، اما مشیت الهی چیز دیگری بود.

مجری: حاج‌خانم، از روحیه کاری و مسئولیت‌پذیری ایشان در خانه و روستا برایمان بگویید.

مادر شهید: بسیار اهل کار بود. در کشاورزی به پدرش کمک می‌کرد. آن زمان چند گاو داشتیم و از این راه زندگی می‌گذراندیم. در کار دامداری و زمین کشاورزی کنار پدرش بود. آب در محل نبود و باید از جاهای دیگر می‌آوردیم؛ کمک می‌کرد. به پیرزنی از هم‌محلی‌ها که برای جابه‌جایی باتری‌های آب مشکل داشت، بدون هیچ چشمداشتی یاری می‌رساند. روزهای جمعه اگر هم‌محلی‌ها برای تعمیر موتور پیش او می‌آمدند، پول نمی‌گرفت و می‌گفت: «مادر، برای این کارها پول نمی‌گیرم.»

ویژگی‌های اخلاقی و عبادی

مجری: از نظر اخلاقی و مذهبی چه ویژگی‌هایی داشت؟ در مسجد و مراسم دینی چه نقشی ایفا می‌کرد؟

پدر شهید: پسری آرام، مظلوم و بسیار مؤدب بود. در مسجد محل مکبّر نماز بود. همیشه احترام ما را نگه می‌داشت و هرگز روی حرفمان حرف نمی‌زد.

مادر شهید: به نماز اهمیت زیادی می‌داد و دیگران را هم تشویق می‌کرد. در ماه رمضان در مسجد چای می‌داد. شب‌های قدر برای بانوانی که مشغول نماز بودند، چای آماده می‌کرد و می‌فرستاد. دوستان زیادی داشت و با همه خوش‌رفتار بود. یک بار در ماه رمضان برای سحری خواب ماندیم. نگران بودم که چون کار می‌رود، بدون سحری روزه گرفتن برایش سخت باشد. اما همان روز بدون سحری روزه گرفت و با زبان روزه، پیاده سر کار رفت. به خواهر و برادرهایش هم محبت زیادی داشت. حتی در سربازی برایشان هدیه می‌خرید. یادم هست برای برادرش ساعتی خریده بود و گاهی از خوراکی خودش می‌گذشت تا برای آن‌ها سوغاتی تهیه کند.

خدمت سربازی و موضوع ازدواج

مجری: حاج‌خانم، در آن سال‌ها که مهدی به سن جوانی رسیده بود، درباره ازدواجش صحبتی با شما داشت؟ آیا برنامه‌ای برای تشکیل زندگی داشت؟

مادر شهید: نه، درباره ازدواج چیزی به ما نگفت. همیشه می‌گفت اول باید خدمت سربازی‌ام را انجام بدهم.

مجری: برای اعزام به خدمت چه زمانی اقدام کرد؟ روند اعزامش چگونه بود؟

مادر شهید: چند بار برای اعزام پیگیری کرد، اما طبق قوانین موجود نتوانست در مراحل نخست اعزام شود. با این حال ناامید نشد و دوباره اقدام کرد تا اینکه سرانجام در ماه رمضان به خدمت اعزام شد.

مجری: پس از اعزام، در کدام منطقه مشغول خدمت شد؟

مادر شهید: در ارومیه، در نیروی زمینی سپاه خدمت می‌کرد. سال ۱۳۷۲ بود. مدتی از حضورش در منطقه گذشته بود و قصد داشت به مرخصی بیاید. در همان ایام، فرمانده اعلام کرد چه کسی برای گشت داوطلب می‌شود و مهدی داوطلب شد. در درگیری با قاچاقچیان، چهار نفر به شهادت رسیدند که یکی از آن‌ها مهدی بود. تیر به قلبش اصابت کرده بود. یکی از دوستانش که اهل بابل بود نقل کرد که در آمبولانس، هنگام انتقال، جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. تاریخ شهادتش هفتم مهر ۱۳۷۲ بود.

چگونگی اطلاع از خبر شهادت

مجری: خبر شهادت چگونه به شما رسید؟ آن لحظات را چگونه به یاد دارید؟

پدر شهید: آن روز در باغ مشغول جمع‌آوری هیزم بودم. اهالی خبر داشتند، اما به خاطر حال من چیزی نگفتند.

مادر شهید: برادرم آقارمضان به خانه آمد. وقتی پرسیدم چرا سر کار نرفتی، گفت دستم زخمی است. بعد یکی از اقوام و سپس چند نفر دیگر آمدند. گفتند مهدی زخمی شده و در بیمارستان است. از بنیاد شهید نور هم آمدند. برادرم آرام به من گفت مهدی شهید شده است. خیلی گریه کردم. عصر همان روز پیکرش را دیدیم و فردای آن تشییع انجام شد. وقتی پیکرش را دیدم، لبخند بر لب داشت.

نشانه‌ها و رؤیاهای پس از شهادت

مجری: پس از شهادت، آیا خواب یا نشانه‌ای از ایشان دیدید که موجب آرامش شما شود؟

مادر شهید: بله. دخترم مهدی را در خواب دید و از او پرسید هنگام جان دادن به چه فکر می‌کردی؟ گفته بود دلم پیش پدر و مادرم بود. یک بار هم وقتی پرسید چرا به خواب مادر نمی‌آیی، گفته بود: «من همیشه کنار مادر هستم.» .

پنج ماه بعد از شهادت، کیف وسایلش را از بنیاد آوردند. خانمی در زد و پرسید: «مادر شهید هستید؟» و کیف را تحویل داد. همان شب همسرم خواب دید که مهدی به او می‌گوید: «پدرجان، چرا تریلی را نشسته‌اید؟» ما رسم داشتیم وقتی تریلی از زمین کشاورزی وارد حیاط می‌شود، آن را بشوییم. برادرم هم در مورد مهدی می‌گفت: «این‌همه جبهه رفتیم و شهید نشدیم، اما مهدی شهید شد؛ یعنی خدا او را خواست.»

ما هر وقت مشکلی داریم، مهدی جان را صدا می‌زنیم و احساس می‌کنیم کمک‌مان می‌کند. خدا این امانت را به ما داد و خودش هم گرفت.

احساس امروز شما و پیام به مردم

مجری: حاج‌آقا، امروز که سال‌ها از آن واقعه گذشته، وقتی به فداکاری فرزندتان برای دین و میهن می‌اندیشید، چه احساسی دارید؟

پدر شهید: فرزند بسیار عزیز است؛ اما او برای دین، میهن و وطن رفت. این راه را با آگاهی انتخاب کرد.

مجری: حاج‌خانم، شما چه آرزو و پیامی برای مردم و نسل جوان دارید تا شهدا از ما راضی باشند؟

مادر شهید: آرزو دارم دین اسلام حفظ شود، دشمنان اسلام نابود شوند، تعجیل در ظهور امام زمان(عج) حاصل شود. خدا زحمت‌کشان کشور، پاسداران و نیروهای انتظامی را حفظ کند و امثال سردار سلیمانی را رحمت کند. جوان‌ها به آرزوهایشان برسند و ایران همیشه سربلند باشد. همه به راه راست هدایت شوند.

مجری: درباره همین عکس با لباس کردی، اگر نکته‌ای باقی مانده بفرمایید.

مادر شهید: این عکس را از ارومیه برایمان فرستاد. دل مهربانی داشت.

پدر شهید: به برکت همین فرزند شهید است که امروز مردم به من احترام می‌گذارند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *