قصاص؛ دو روی یک سکه، نه یک روایت یک‌طرفه

هرازنیوز ، روزبه نصیری

خبر اجرای حکم قصاص «علی میررضایی»، خواننده مازندرانی، بار دیگر موضوعی را پیش روی افکار عمومی قرار داده که همواره از حساس‌ترین مسائل اجتماعی، حقوقی و اخلاقی جامعه ایران بوده است؛ موضوعی که نمی‌توان درباره آن صرفاً از دریچه احساسات، شهرت فرد یا واکنش‌های فضای مجازی قضاوت کرد.

قصاص، پیش از آنکه درباره یک خواننده، ورزشکار، چهره مشهور یا یک فرد گمنام باشد، درباره یک «جرم» و یک «حکم» است. اگر فردی به اتهام قتل عمد، پس از طی فرآیند قضایی و احراز شرایط قانونی به قصاص محکوم شده و حکم نیز قطعی شده باشد، شهرت، محبوبیت، شغل و جایگاه اجتماعی او نباید موجب شود اصل اجرای قانون درباره او با دیگر محکومان متفاوت دیده شود. قانون، اگر قرار است عادلانه باشد، باید در برابر نام‌ها و شهرت‌ها یکسان بایستد.

در این میان، اما قصاص یک روی دیگر نیز دارد که گاهی در روایت‌های رسانه‌ای و فضای احساسی جامعه کمتر دیده می‌شود؛ خانواده مقتول.

در ماجرای یک قتل، تنها یک نفر محکوم نیست که سرنوشتش در برابر افکار عمومی قرار گیرد؛ خانواده‌ای نیز وجود دارد که عضوی از آن را از دست داده است. آنان نیز با سوگ، خشم، داغ، خاطره و آسیب روانی ناشی از فقدان عزیز خود زندگی می‌کنند. از منظر روان‌شناسی سوگ نمی‌توان انتظار داشت خانواده‌ای که عزیز خود را از دست داده است، الزاماً همان احساسی را داشته باشد که طرفداران، دوستان یا جامعه نسبت به یک چهره محبوب دارند.

بخشش بدون تردید یکی از ارزشمندترین رفتارهای انسانی است. تلاش بزرگان، خیرین، معتمدان، هنرمندان و رسانه‌ها برای جلب رضایت و جلوگیری از اجرای قصاص، اقدامی ارزشمند و قابل تقدیر است؛ زیرا گاهی گذشت می‌تواند به جای پایان یافتن یک زندگی، فرصت دیگری برای زندگی، اصلاح و جبران ایجاد کند.

اما میان «ارزشمند بودن بخشش» و «الزام خانواده مقتول به بخشش» فاصله بسیار زیادی وجود دارد.

نباید جامعه به نقطه‌ای برسد که خانواده مقتول را به دلیل نبخشیدن مورد مواخذه قرار دهد؛ نباید فضای رسانه‌ای به گونه‌ای شکل بگیرد که آنان را در برابر افکار عمومی قرار دهد و از آنان بپرسد چرا رضایت ندادند. چنین رویکردی از منظر روان‌شناسی اجتماعی می‌تواند مصداقی از «قربانی‌سازی ثانویه» باشد؛ یعنی خانواده‌ای که یک بار قربانی جنایت شده، بار دیگر به دلیل تصمیم خود در معرض قضاوت، سرزنش و فشار اجتماعی قرار گیرد.

از سوی دیگر، محبوبیت و شهرت یک فرد می‌تواند بر قضاوت عمومی اثر بگذارد. در روان‌شناسی اجتماعی، «اثر هاله‌ای» می‌تواند باعث شود ویژگی‌های مثبت یک فرد در یک حوزه، مانند استعداد هنری و محبوبیت، به سایر ابعاد شخصیت او نیز تعمیم پیدا کند. در چنین شرایطی ممکن است جامعه به جای تمرکز بر ماهیت جرم و فرآیند قضایی، از دریچه علاقه و دلبستگی خود به فرد محکوم به ماجرا نگاه کند.

اینجاست که نقش رسانه اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

رسانه نباید «درخواست بخشش» را به «فشار برای بخشش» تبدیل کند.

همان‌گونه که نباید به دلیل شهرت یک محکوم، قانون را متفاوت از دیگران دید، نباید خانواده مقتول را نیز به دلیل استفاده از حق قانونی و شرعی خود سرزنش کرد.

قصاص در فقه اسلامی، در کنار حق قصاص، با مفهوم گذشت و عفو نیز همراه است. بنابراین می‌توان همزمان دو ارزش را به رسمیت شناخت: از یک سو، بخشش و گذشت را فضیلتی بزرگ و انسانی دانست و از سوی دیگر، حق خانواده مقتول برای تصمیم‌گیری درباره سرنوشت پرونده را محترم شمرد.

جامعه سالم جامعه‌ای نیست که همه را مجبور به یک احساس و یک تصمیم کند؛ جامعه سالم جامعه‌ای است که بتواند حتی در سخت‌ترین و تلخ‌ترین موقعیت‌ها، حقوق و احساسات طرفین را ببیند.

از این منظر، نباید اجرای قصاص را به یک نمایش احساسی علیه خانواده مقتول تبدیل کرد و نباید آنان را به خاطر نبخشیدن «محاکمه اجتماعی» کرد. همان‌طور که نباید به دلیل محبوبیت و هنرمند بودن فرد محکوم، اجرای حکمی را که در چارچوب قانون صادر و قطعی شده، امری متفاوت از اجرای حکم درباره دیگر قاتلان تلقی کرد.

قصاص، دو روی یک سکه دارد؛ یک روی آن انسانی است که به دلیل ارتکاب قتل، محکوم شده و روی دیگر آن خانواده‌ای است که عزیزی را از دست داده است.

در چنین موقعیتی، نه خوشحالی از مرگ یک انسان شایسته است و نه سرزنش خانواده‌ای که عزیزش را از دست داده است.

مسئولیت رسانه، بیش از آنکه انتخاب یکی از این دو طرف باشد، کمک به فهم مسئله است؛ فهم این نکته که شهرت، جای عدالت را نمی‌گیرد و احساسات عمومی نیز نباید جای حق و اختیار خانواده مقتول را بگیرد.

شاید پرسش اصلی امروز این نباشد که «چرا خانواده مقتول نبخشیدند؟»؛ بلکه باید پرسید:
آیا ما حق داریم خانواده‌ای را که داغ عزیزش را بر دوش می‌کشد، به خاطر تصمیمی که قانون و شرع برایش به رسمیت شناخته، در برابر افکار عمومی محاکمه کنیم؟

و همزمان باید پرسید:

آیا اگر محکوم این پرونده فردی گمنام بود، جامعه همین اندازه نسبت به اجرای حکم حساس می‌شد؟

پاسخ به این پرسش‌ها می‌تواند ما را از هیجان به سمت عقلانیت، از قضاوت به سمت فهم و از دوگانه‌سازی به سمت گفت‌وگوی اجتماعی هدایت کند.

قصاص، هرچه باشد، پایان یک زندگی است؛ اما مسئولیت جامعه و رسانه این است که اجازه ندهد این پایان، آغاز نفرت، فشار اجتماعی و قربانی‌سازی دوباره برای هیچ‌یک از طرفین باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *