از تقابل تا تعامل: منطق قدرت در رابطه چین و آمریکا و درس‌هایی برای ایران
از تقابل تا تعامل: منطق قدرت در رابطه چین و آمریکا و درس‌هایی برای ایران
روزبه نصیری آملی
هرازنیوز : رابطه چین و آمریکا یکی از مهم‌ترین نمونه‌های معاصر در تحلیل مناسبات قدرت در نظام بین‌الملل است. این رابطه در دهه‌های گذشته بارها تا مرز تقابل و حتی جنگ اقتصادی و سیاسی پیش رفته، اما در نهایت به جایی رسیده که دو طرف، به‌رغم اختلافات عمیق، ناگزیر از گفت‌وگو و تعامل‌اند.
امروز اگر می‌بینیم سیاستمداری مانند ترامپ در برابر چین از قدرت رهبری آن تمجید می‌کند، این نشانه تغییر اخلاقی یا نرم‌شدن ذات سیاست آمریکا نیست؛ بلکه بازتابی از منطق قدرت است. در این منطق، طرفی که توان اعمال فشار بیشتری دارد، نه از سر محبت، بلکه از سر محاسبه به تعامل تن می‌دهد.
از منظر نظریه‌های جامعه‌شناسی قدرت، می‌توان این وضعیت را بهتر فهمید. از یک نگاه قدرت یعنی «احتمال تحمیل اراده بر دیگری حتی در برابر مقاومت او». بر این اساس، روابط بین دولت‌ها نه فقط بر پایه گفت‌وگو، بلکه بر پایه توانایی تحمیل هزینه شکل می‌گیرد. آمریکا در مواجهه با چین زمانی وارد فاز مذاکره، ملاحظه و حتی ستایش رقیب می‌شود که دریابد هزینه تقابل با او بالاست.
به بیان دیگر، تعامل در منطق سیاست قدرت، محصول تعادل زور است، نه صرفاً حسن نیت. از سوی دیگر، قدرت فقط سرکوب نیست، بلکه شبکه‌ای از روابط است که درون آن کنشگران دائماً یکدیگر را شکل می‌دهند.
آمریکا وقتی با چین روبه‌رو می‌شود، با یک بازیگر ضعیف و منفعل طرف نیست؛ با یک قدرت تمدنی، اقتصادی و تکنولوژیک مواجه است که می‌تواند هزینه‌های سنگین ایجاد کند.
بنابراین، حتی اگر تضاد منافع باقی بماند، شکل مواجهه تغییر می‌کند. تمجید از رهبری چین در چنین شرایطی، در واقع یک زبان سیاسی برای مدیریت تعارض است. انواع «سرمایه» نیز نقش تعیین‌کننده دارد. دولت‌ها فقط با سرمایه نظامی عمل نمی‌کنند؛ سرمایه اقتصادی، نمادین، فناورانه و ژئوپلیتیک هم مهم است.
چین طی چند دهه با انباشت سرمایه اقتصادی و صنعتی، موقعیت خود را از یک بازیگر پیرامونی به یک ابر قدرت تعیین‌کننده رسانده است. بنابراین آمریکا ناچار است این واقعیت را به رسمیت بشناسد. اینجاست که می‌بینیم سیاست بین‌الملل بیش از آنکه میدان آرمان‌ها باشد، صحنه انباشت قدرت است.
حال اگر این منطق را به ایران تعمیم دهیم، مسئله روشن‌تر می‌شود. این تصور که می‌توان با آمریکا «با دست خالی» مذاکره کرد، خوش‌بینانه و حتی ساده‌انگارانه است، زیرا از منطق اصلی رفتار آمریکا غفلت می‌کند. آمریکا معمولاً زمانی به توافق پایدار نزدیک می‌شود که طرف مقابل یا توان بازدارندگی قابل‌اعتنا داشته باشد، یا بتواند هزینه‌های عدم توافق را بالا ببرد. در غیر این صورت، مذاکره به ابزاری برای امتیازگیری یک‌طرفه یا تسلیم تبدیل می‌شود.
به همین دلیل، راهبرد اصلی ایران مقابل آمریکا نباید تکیه بر مذاکره، بلکه تولید قدرت است. البته قدرت فقط نظامی نیست؛ اقتصاد قوی، انسجام اجتماعی، فناوری، مشروعیت داخلی و دیپلماسی منطقه‌ای نیز بخش‌های مهم آن‌اند. جامعه‌ای که درون خود دچار ضعف ساختاری باشد، در بیرون نیز دست بالا را نخواهد داشت.
از این منظر، «قوی شدن» فقط یک شعار سیاسی نیست؛ یک ضرورت جامعه‌شناختی است. زیرا در جهانی که منطق غالب آن منطق زور، بازدارندگی و موازنه است، طرف ضعیف معمولاً نه شریک برابر، بلکه موضوع فشار می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *