به گزارش هرازنیوز – گروه حماسه و مقاومت؛ شهادت، نه یک اتفاق، که انتخابی آگاهانه در پسِ نگاهی ژرف به فلسفه حیات است. در ورقهای زرین خاطرات حماسه مقاومت مردمی سال ۱۳۶۰ آمل ، گاه به لحظاتی برمیخوریم که در آن، حماسه سازان نه تنها خود به آرامشِ الهی رسیدهاند، بلکه در اوج بحرانهای زندگی، پیامآور صبر و استقامت برای خانوادههایشان بودهاند. آنچه در ادامه میخوانید، روایتی است جانسوز از بیقراریهای یک خانواده در سوگ مادر و کلام آرامبخش برادری که پیش از پرواز در آسمان شهادت، رسم زندگی و تسلیم در برابر تقدیر را به اطرافیانش آموخت.
راوی: دوست شهید
در شبهای سرد بهمن سال ۱۳۶۰ ما به اتفاق چند نفر از بچههای پایگاه بسیجِ مسجد صاحبالزمان(عج)، هفتهای دو الی سه شب برای پاکسازی در و دیوار شهر از شعارهای ضدّ انقلابیِ گروهکها و نوشتن شعارهای انقلابی، با رنگ و فرچه و… به جان کوچهپسکوچههای شهر میافتادیم و تا دیر وقت سرمان حسابی گرم بود. در شب ششم بهمن که در منطقه اسپه کلا بودیم بعد از شنیدن صدای گلوله، وسایلمان را جمع کردیم و به انتهای دیوار بیمارستان رسیده بودیم که یک نفر با لباس سبز سپاه (که البته کمونیستها بود و لباس سپاه بر تن داشتند) جلوی ما را گرفت و دستور توقف داد. ما هم از ماشین پیاده شدیم. کنار دیوار ما را به خط کردند. دستهای ما را به پشت بستند تا ما را بازدید بدنی کنند. به پاهای همه ما گلوله زدند. خودشان به امام ناسزا میگفتند که شهید منوچهر قلینژاد گردن یکی از آنها را گرفت و با آنها درگیر شد. آنها هم با قنداق اسلحه به سر منوچهر کوبیدند و دوستشان را آزاد کردند. نانجیبها در ادامه تیر خلاص را هم به سرش زدند.