روزی بود روزگاری، پدری بود که برای تنها فرزند و دخترش هرکاری که از دستش برمیآمد انجام میداد. دختر هم همچون دختران دیگر رشد کرد و به سن دانشگاه رسید. در این مدت نیز پدر با تنها پیکانی که داشت به مسافرکشی میپرداخت و روز و شب تلاش میکرد تا هزینه تحصیل تنها دخترش را تأمین کند. هزینه کمرشکن شهریه دانشگاه باعث شده بود که پدر دیگر نتواند زیر بار قرض و وام کمر راست کند.
آرام آرام خواستگارها نیز پیدا شدند و زمزمه ازدواج دختر به میان آمد. پدر از اینکه دخترش به سن ازدواج رسیده بود قلباً خوشحال بود ولی فکری او را غصهدار میکرد. هزینه جهیزیه و … که به ذهن پدر رسید نگرانی زیادی را برایش ایجاد کرد. مادر خانواده نیز تأکید داشت که برای تأمین جهیزیه سنگ تمام بگذارند چون تک فرزند خانواده و حرف و حدیث مردم و …..
همه این افکار در کنار چشمان پدر رژه میرفتند و در پی راهکاری برای تأمین جهیزیه بود. با یکی از همکاران مشورت کرد و همکار گفت:
– یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
– نه چرا ناراحت بشم. من خودم ازت کمک خواستم. نظرتو بگو
– میتونی وسایل دست دوم تهیه کنی! البته باید تمیز و مرتب باشه که متوجه نشن
ناگهان انگار آب سردی بر روی پدر ریخته بودند. همه دنیا بر روی سرش خراب شد. چگونه میتوانست برای تنها فرزند و تنها دخترش، جنس استفاده شده و دست دوم تهیه کند، اما آیا چاره دیگری داشت؟!
به یکی از سمساریها سری زد و یک یخچال تمیز و مرتب را در نظر گرفت و با مبلغی نه چندان ارزان آن را خرید. کارتنی نو پیدا کرد و یخچال را مثل یک یخچال آکبند بستهبندی کرد و آن را به انباری خانه برد.
آیفون خانه را زد و دختر آیفون را برداشت:
– دخترم! بیا پایین دم انباری کاریت دارم.
لحظاتی بعد دختر دم انباری کنار پدر ایستاده بود. پدر درب انبار را باز کرد و گفت:
– دخترم امروز رفتم و برات یخچال خریدم. توی انباره نیگاش کن!
دختر که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید پدر را در آغوش گرفت. او را بوسید و از او تشکر کرد. در چشمان پدر اشک حلقه زد و دختر از شادی دوید به طرف خانه که مادر را صدا کند. پدر نیز در حال بستن در انباری بود که گریه امانش نداد. از پشت، دوشهای پدر بود که از شدت گریه تکان میخورد و وقتی برگشت چشمان خیس و سرخ پدر باعث شد تا بجای رفتن به خانه به پارک سرکوچه پناه ببرد….
بابت انعکاس این داستان از شما سپاسگزارم
یا حق
بازم خداروشکرکن پدر ومادرداری من هیچکدوم ندارم چجوری باید تهیه کنم
ای کاش پدر و مادر ها به جای دادن جهیزیه و فکر به ان به فرزنداشون خوب زندگی کردن را یاد بدن