شهید مهربان علیزاده

به گزارش هرازنیوز – گروه حماسه و مقاومت؛ زندگی شهدا، یک داستان نیست که فقط با کلمات بیان شود؛ یک حس عمیق و یک تجربه ناب است که باید آن را در قلب حس کرد. برای لمس این حس، راهی روستای سوته‌کلا در آمل شدیم تا پای صحبت‌های پدر و مادری بزرگوار بنشینیم که فرزندشان را تقدیم این آب و خاک کرده‌اند. این سفر، نه فقط برای ثبت تاریخ شفاهی، که برای درک واقعیتی بود که جز با دل نمی‌توان لمسش کرد.

در دل یک ظهر داغ تابستانی، وقتی که گرما از زمین و آسمان می‌بارید، به دنبال آدرسی می‌گشتیم که به خانه‌ای ساده و باصفا ختم شد؛ خانه‌ی شهید “مهربان علیزاده“. وارد حیاط که شدیم، بوی سادگی و آرامش قدیمی به مشاممان رسید. دغدغه‌ی ما اما، گرمای هوا و نگرانی از قطع بودن برق بود. در ذهنم با خودم می‌گفتم: «حتماً پدر و مادر شهید در این گرما اذیت می‌شوند.»

برق قطع شده بود اما وارد خانه که شدیم، تمام نگرانی‌هایمان فرو ریخت. باد خنکی از دل آن خانه قدیمی به صورتمان خورد و عطر صفا و سادگی را به مشاممان رساند. همه چیز همان بود که در ذهنم از خانه‌های قدیمی دیده بودم: سادگی، صفا و آرامش. باد از پنجره‌های باز وارد می‌شد و پرده‌ها را به رقص درمی‌آورد، صدای مرغ و خروس از حیاط می‌آمد و درِ دل ما را به روی یک دنیای دیگر باز کرد؛ دنیایی که در آن، زمان کندتر می‌گذشت و زندگی، طعم دیگری داشت.

پدر و مادری مهربان با لبخند به استقبالمان آمدند. در آن لحظه، نه فقط یک گروه مصاحبه‌گر و فیلمبردار، که یک میهمان بودم. مادر با نگاهی آرام همراه با لبخند اما پر از بغض، به ما نگاه میکردند. پدر نیز با وجود چهره‌ پر از صفا و محبتش، بغضی پنهان در نگاهش داشت. هر دو به ظاهر آرام بودند، اما این سکوت گویای تمام دلتنگی‌شان برای پسرشان بود. مادر با دست به اتاقی دیگر که تاقچه قدیمی و پر از قاب عکس‌های شهید بود اشاره کرد. وارد اتاق شدیم و قاب عکس‌ها را با جان دل نگاه کردیم. با دیدن هر تصویر، دلمان بیشتر مجذوب شهید می‌شد و انگار روح تازه‌ای در وجودمان دمیده می‌شد.

پس از این لحظات آسمانی، با هندوانه و چای از ما پذیرایی کردند؛ خنکای هندوانه به کاممان نشست، اما گرمای محبت پدر و مادر شهید، به دل.

این دیدار، نه فقط خاطره‌ای از یک مصاحبه، که یادگاری از یک خانه‌ی پر از محبت و عطوفت بود. خانه‌ای که در آن، سخاوت و مهربانی، به اندازه ایثار و صبوری در برابر فقدان، وجود داشت و ما را با خود به عمق یک زندگی سرشار از صفا برد.

 

گفت‌وگو در محضر والدین بزرگوار شهید

سلام و احترام خدمت شما پدر و مادر بزرگوار شهید مهربان علیزاده. از اینکه این افتخار را نصیب ما کردید تا در محضر شما باشیم و از خاطرات ارزشمندتان بهره‌مند شویم، صمیمانه سپاسگزاریم. این گفتگو برای ما بسیار با اهمیت است و بهانه‌ای شد تا پس از مدت‌ها مجدداً به زیارت روی پرمهر شما نائل شویم.

مادر شهید: بسیار خوش آمدید. زحمت کشیدید که قدم رنجه فرمودید.

پدر شهید: بسیار خوشحالم که این فرصت فراهم شد تا با هم هم‌کلام شویم.

حاج خانم و حاج آقا لطفا خودتون معرفی کنید.

پدر شهید: بنده علی اکبر علیزاده پدر شهید مهربان هستم. اصالتاً اهل همین روستا، «سوته‌کلا»و اجداد ما نیز همین‌جا سکونت داشتند.

مادر شهید: باجی هاشمی هستم مادر شهید مهربان و من هم نیز اصالتاً از همین روستا هستم.

 

زندگی، ازدواج و کار

اجازه دهید صحبت را از ابتدای زندگی شما آغاز کنیم. چگونه با یکدیگر آشنا شدید و ازدواج کردید؟

پدر شهید: ما با هم فامیل دور و تقریبا همسایه بودیم. پدر و مادرهایمان صلاح دیدند که با هم ازدواج کنیم. در سن ۱۶ سالگی ازدواج کردیم.

مادر شهید: در آن دوران، هرچه پدر و مادر می‌گفتند، به حرفشان می‌کردیم. هرگز از نظر آنها خارج نمی‌شدیم.

از حال و هوای آن روزها برایمان بگویید. زندگی و معیشت مردم روستا در آن زمان چگونه بود؟

پدر شهید: آن زمان «ارباب و رعیتی» حاکم بود. هر کسی به اندازه‌ای که مثلا گاو، اسب و دارایی داشت، می‌توانست زمین بگیرد و کار کند. ما هر سال برنج برداشت می‌کردیم و باید مالیات آن را به کدخدا و ارباب می‌دادیم.

در دوران اصلاحات ارضی، که زمین‌ها به کشاورزان واگذار شد، وضعیت شما تغییری کرد؟

پدر شهید: هر کسی به اندازه بهره‌برداری خود باغ داشت. به لطف خدا و تلاش خودمان، من و همسرم دوشادوش هم کار می‌کردیم. کدخدا یک قطعه زمین به ما داد تا خانه‌ای بسازیم. بعد از مدتی، به ملک پدری خودمان بازگشتیم و زندگی را در آنجا ادامه دادیم.

 

تربیت فرزندان و خلق و خوی شهید

چند فرزند دارید و شهید مهربان فرزند چندم شما بودند؟

پدر شهید: ما چهار فرزند داریم؛ یک دختر و سه پسر. شهید مهربان اولین فرزند ما بودند. پسرهایم در همین همسایگی ما زندگی می‌کنند.

مادر شهید: نام «مهربان» را همسرم برای اولین فرزندمان انتخاب کردند.

مهربان تا چه مقطعی تحصیل کردند و اوقات فراغتشان چگونه سپری می‌شد؟

پدر شهید: مهربان تا کلاس هفتم درس خواند. مدرسه روستا و شهر می‌رفت. صبح‌ها پیاده می‌رفت و غروب‌ها برمی‌گشت. دانش‌آموزان آن زمان غذایشان را با خود به مدرسه می‌بردند. مهربان در کار زمین مهارت داشت. باغ می‌رفت، با “تیلر” کار می‌کرد و تمام کارهای کشاورزی را مهارت داشت.

درباره خلق و خوی شهید مهربان برایمان بگویید. ایشان در بین دوستان و خانواده چه ویژگی‌های بارزی داشتند؟

مادر شهید: مهربان بسیار باآبرو و مهربان بود. با همه خوب بود و دوستان زیادی داشت. هر وقت از جبهه مرخصی می‌آمد، خانه ما پر از دوستان و اقوام می‌شد. (اشک در چشمانش حلقه می‌زند) خیلی بامعرفت و خوش‌اخلاق بود. هر وقت از سر زمین به خانه می‌آمد، احوال من را می‌پرسید. (با صدایی گرفته ادامه می‌دهد) رفتنش برای من بسیار سخت بود. او بسیار رفیق‌دار، باکمال و بامعرفت بود. داغ او را نمی‌توانم فراموش کنم.

پدر شهید: مهربان اهل ناله و گلایه نبود و بسیار صبور بود.

مادر شهید: او دوست نداشت من ناراحت شوم. حتی زمانی که از جبهه می‌آمد، اگر دوستانش می‌خواستند از شرایط جبهه بگویند، به آن‌ها اشاره می‌کرد که چیزی نگویند.

 

شهادت و دلتنگی

از آخرین خداحافظی با شهید مهربان برایمان بگویید.

مادر شهید: آخرین باری که داشت می‌رفت، تا دم در بدرقه‌اش کردم. رو به من کرد و گفت: «مادر، اگر آن روستا هم بروم، بدرقه ام می‌آیی … » و خودش پاسخ داد: «نیا مادر…»

لحظه شهادت ایشان چگونه بود و شما چگونه از این خبر مطلع شدید؟

پدر شهید: او ۱۶ ماه خدمت کرده بود. در پادگان، داخل آسایشگاه بودند که مورد بمباران قرار گرفتند. با همان لباس نظامی که به خدمت رفته بود، به شهادت رسیدند. سپاه به من اطلاع دادند که پسرم به شهادت رسیده است. (اشک در چشمانش جمع می‌شود)

مادر شهید: مادرم خبر شهادت مهربان را به من داد. چهره‌اش تغییر کرده بود. هرچه از او پرسیدم، ابتدا چیزی نگفت و فقط گفت پایش قطع شده است. من به مادرم گفتم: «مادر، مهربان شهید شد.» سپس وضو گرفتم و نماز خواندم. فردای آن روز، ساعت ۸ صبح رفتیم تا پیکر پاک شهید را ببینیم. پیکرش سالم بود و همان لباس ارتشی را بر تن داشت. دیدن پیکر او برایم بسیار سخت بود.

با دلتنگی برای شهید چگونه کنار می‌آیید؟

مادر شهید: گاهی اوقات مهربان را در خواب می‌بینم. یک بار که خیلی برایش دلتنگ بودم، به خواب یکی از اهالی روستا آمد و گفته بود که به مادرم بگو این‌قدر برای من گریه نکند.

پدر شهید: هر وقت دلتنگ شوم، به مزارش می‌روم و آرام می‌شوم. (با بغض ادامه می‌دهد) روستای ما سه شهید دارد که یکی مفقودالاثر و دو شهید دیگر در همین گلزار دفن هستند.

 

درس‌های شهدا و دعای خیر

شهیدانی مثل مهربان، حاصل تربیت در دامان خانواده‌هایی هستند که با روزی حلال و زحمات فراوان، فرزندانی صالح و باایمان تربیت کرده‌اند.

پدر شهید: بله شما محبت دارید. از خصوصیات دیگر مهربان این بود که همیشه خرج خودش را خودش تأمین می‌کرد. کار می‌کرد و برای خودش خرید می‌کرد.

ما مدیون صبر و استقامت شما هستیم. لطفاً برای ما و جوانان این مرز و بوم دعا کنید.

مادر شهید: ان‌شاءالله جوانان خیر ببینند، به آرزوهایشان برسند، سلامت باشند و محتاج کسی نشوند. کار کنند و زندگی خوبی داشته باشند.

پدر شهید: امیدوارم مملکت ما همیشه امن و امان باشد و ان‌شاءالله دیگر هیچ جنگی نباشد و داغ‌دار نشویم. دیشب فیلم شهید امیرعلی حاجی‌زاده را در تلویزیون دیدم و بسیار اشک ریختم.

آسایش و امنیت امروز ما، هدیه گران‌بهای شهدا به ماست. از شما بسیار سپاسگزاریم که وقت خود را در اختیار ما قرار دادید.

مادر شهید: خواهش می‌کنم. ما هم از شما بابت هدیه عکس پسرم بسیار متشکریم.

پدر شهید: زحمت کشیدید.

تصاویر دیدار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *