قبل از رسیدن به ته آب توان خود را از دست داده و مرگ خود را حتمی دانستم، احساس کردم پاهایم به کف رودخانه رسیده لذا با تمام توان، حرکتی را که تصمیم داشتم انجام دادم.

بازگشت از دنیای مردگان/آنچه پس از غرق شدن دیدممن چهارده سال داشتم آن روز هوا بسیار گرم بود و برای شنا به رود خانه بزرگی واقع در گیلان رفته بودم.

افراد زیادی (از جمله چند تن از دوستانم) در آنجا مشغول تفریح بودند، من نیز که به خوبی شنا بلد بودم به جمع آنها پیوسته مشغول آب تنی شدم، در این هنگام یکی از افراد پیشنهاد کرد عرض رود خانه را که حدود 40 متر بود رفت و برگشت در حال شنا طی کنیم با این پیشنهاد هفت نفر از ما شنا کنان به سمت دیگر رودخانه حرکت کردیم من با سرعت خود را به سمت دیگر رود خانه رسانده و با همان سرعت راه برگشت را طی کردم، اما همین که  خواستم از آب بیرون بیایم یکی از دوستانم که در کنار رودخانه ایستاده بود کف پایش را روی سر من گذاشت و با فشار مرا به طرف عمق رودخانه هدایت کرد.

من که کاملا خسته بودم و از طرفی فکر نمی کردم عمق رودخانه در آن قسمت زیاد باشد، خود را رها کردم تا با رسیدن به کف رودخانه با خم و راست کردن زانو های خود با سرعت به سطح آب رسیدم، اما برخلاف تصور من عمق رودخانه زیاد بود و من قبل از رسیدن به ته آب توان خود را از دست داده و مرگ خود را حتمی دانستم در این میان که آب زیادی خورده بودم احساس کردم پاهایم به کف رودخانه رسیده و لذا با تمام توان، حرکتی را که تصمیم داشتم انجام دادم ناگهان خود را چند متر بالاتر از سطح آب در فضای شناور دیدم.

*با یک عطسه خود را در جسمم یافتم

در همین حال بودم که سریع به سطح آب نگاه کرده و با کمال تعجب دیدم که بدنم تازه به روی آب آمده و چهار نفر برای نجات من در آب آمدند آن افراد بدنم را از آب بیرون کشیده و حرکاتی را روی آن انجام می دادند، کم کم افراد زیادی دورم جمع شده بودند در یک لحظه احساس شادی مطاوبی کردم و درست در همان لحظه بود که خود را در ارتفاع زیادی از سطح آب در هوا شناور دیدم به اطراف نگاه کردم از آن بالا مناظر اطراف خیلی زیبا بود مناظر زیادی همزمان در مقابل دید من قرار می گرفت مثل این بود که چشمان من زاویه ای بیش از 180 درجه را همزمان در معرض دید دارد، درست در همین هنگام بود که به این فکر افتادم چه اتفاقی افتاده است با این فکر متوجه شدم که مثل باد بادک به ریسمانی بسته شده و در هوا شناور هستم وقتی به طرف مکانی که ریسمان به آنجا وصل بود نگاه کردم مجددا متوجه آن جمع شدم که جسمم را احاطه کرده بودند درست در همین موقع بود که به یاد آوردم چه اتفاقی افتاده است، یعنی من مرده بودم همزمان با این یاد آوری گویا با یک عطسه و یا سرفه شدید خود را در جسمم یافتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *