به گزارش هرازنیوز – گروه حماسه و مقاومت؛ خاطره ای زیر از زبان برادر شهید محمد منتظری بازگو میشود، روایتی است از روحیههای بلند و فداکاریهای خاموش جوانانی که برای دفاع از میهن و ایمان، از جان و تن خود گذشتند و درس مقاومت و ایثار را در دلها زنده کردند.
ناخنگیر بزرگ
شبی سرد بود و بخار حمام فضای کوچک خانه را پر کرده بود. محمد تازه از جبهه برگشته بود. مثل همیشه آرام و کمحرف بود و چیزی از روزهای جنگ نمیگفت. احمد، برادر کوچکش، آن شب همراه او به حمام رفت. محمد مدتی زیر دوش ایستاد؛ انگار میخواست خستگی جبهه را از تنش بشوید. بعد از لحظهای از کیف ناخنگیری بزرگ بیرون آورد و آن را به احمد داد و آرام گفت: «احمد… اگر میتوانی اینها را در بیاور.» احمد با تعجب نگاهش کرد. روی سر و بدنش نقطههای ریزی دیده میشد؛ ترکشهایی کوچک که زیر پوستش مانده بودند. احمد با نگرانی گفت: «محمد… اینها ترکش است؟ چرا به مامان و بابا نگفتی مجروح شدی؟» محمد لبخند آرامی زد و گفت: «اگر بفهمند ناراحت میشوند. بگذار خیالشان راحت باشد.» احمد با دستان لرزان یکی از ترکشها را گرفت و بیرون کشید. محمد فقط کمی اخم کرد، اما هیچ شکایتی نکرد. سکوتی عجیب در حمام افتاده بود؛ تنها صدای آب شنیده میشد. احمد آهسته پرسید: «درد ندارد؟» . محمد نگاه مهربانی به او کرد و گفت: «وقتی بدانی برای چه زخمی شدهای، دردش کمتر میشود.». احمد چیزی نگفت. فقط به برادر نگاه میکرد؛ برادری که با آن سن کم، دلش بزرگتر از همه بود و برای دفاع از مردم و ایمانش به جبهه میرفت. سالها بعد وقتی خبر شهادت محمد رسید، همان صحنه در ذهن احمد زنده شد؛ حمامی پر از بخار، ناخنگیری در دست، و جوانی که بیصدا درد را تحمل میکرد. آن روز احمد فهمید قهرمانها همیشه فریاد نمیزنند؛ بعضی قهرمانها دردشان را پنهان میکنند تا دل دیگران نشکند.
✍️ برگرفته و بازنویسی شده از خاطرات برادر شهید – احمد منتظری